
|
Saturday, September 24, 2005
Tuesday, July 20, 2004 ٭
چهار سال چه زود می گذرد.....فارغ التحصیل شدم! این چهارسال باعث شد مقیم تهران بشوم و ازدواج کنم . چه ساده و ظریف بود همه چیز.
بانوي 6:33 PM Thursday, March 11, 2004 Wednesday, March 03, 2004 ٭ چه صفايي..........حرم، عطر حرم رسول خدا را داشت...
سه ونيم بعدازظهر بود. اصلا اين بار با دفعات قبل فرق داشت. هر بار كه مي روي انگار با دفعه قبلش فرق دارد... جاي او هم خالي بود... آنقدر خالي كه انگار قلب مهرباني را گم كرده اي.....به امام رضا ارادت خاصي دارد....از جانبش دعا كردم و نماز خواندم.....و... گريستم. بيرون كه آمدم نم نم باران شروع شده بود....چه هوايي بود! كاش مي شد بوي نم باران را براي هميشه ثبت كرد. نمي دانم چه شد سراغ وبلاگم را گرفتم، شايد به سبب دلتنگي براي او... بهرحال وبلاگ هم نياز به خانه تكاني عيد دارد....ندارد؟! بانوي 8:00 PM Sunday, January 11, 2004 ٭ سلام........سلام به وبلاگم! اینقدر ننوشته ام که دیگر دلم برای وبلاگ تنگ شده.......بیش از پنج ماه می شود که اینجا خاک خورده....سر درش هم که گم شده!
امتحانها هم شروع می شوند و باز هم نمی شود اینجا چیزی نوشت! دلم برای وبلاگم تنگ شده بود...دیگر کرکره اش را بالا می آورم...حرف برای گفتن زیاد است... بانوي 12:57 PM Thursday, September 11, 2003 Tuesday, August 19, 2003 ٭ چه كسي را ديده ايد كه اگر ديوانه باشي...نادان باشي...بد باشي...زشت باشي...و هرآنچه صفت منفي كه هست، باشي، باز هم با مهر برويت لبخند ميزند و به زبان و به دل، قربان وجودت ميرود..........چه كسي را ديده ايد كه اگرناسزا بشنود...بدي ببيند...ناجوانمردي ببيند....باز هم با جانش علاقه مند ذره ذره وجودتان است...............نمي دانيم «مادر» چيست مگربه تجربه...هديهء بهشتي است مادر.....اگر تمام روز هم دردسر بچه داري و خواب و خوراك و لباسش باشد، همان در آغوش گرفتن كودك و ديدن لبخند دلنشين و زيبايش ، مادر را ديوانه اش ميكند...چه بسا جمع كثيري از بانوان غير مادرنيز، با ديدن لبخند كودكي ، نيمه ديوانه اش ميشوند!.........................دوست داشتم زياد بنويسم...دوست داشتم از مادر و مادري زياد بنويسم...اما يك لحظه به ياد فرزنداني افتادم كه جاي پرمهرمادرشان كنارشان خالي است....چه به ابد، چه به جبر، چه به ميل.....وچه به تقدير......دختركي نوجوان كه با ديدن قاب عكس مامان، مادري كه اجل او را ربود، سر بر در و ديوار خانه ميگريد و همه جاي خانه او را ميبيند كه ايستاده و لبخند ميزند.........پسري جوان كه درد جدايي مادر و پدر برايش هضم نميشود....و در دل ميگريد.......
خاك پاي همه مادران، سرمهء چشمان مشتاق فرزندان ......مامان خوبم روزت مبارك ....مامان هاي خوب روزتان مبارك بانوي 10:12 AM Friday, June 13, 2003 ٭ باغچه سبز وبلاگستان خواسته تا وبلاگ را گردگيري كنيم....صاحبان اين وبلاگ و آن وبلاگ هم كماكان مي خواستند كه وبلاگ هايشان تروتميز باشد و بي غبار، ليكن ازدواج و كار و درس و امتحان و از همه وبلاگ ستيزتر- زندگي- دليل اصلي اين دو سه سانت گرد و خاك و غباراينجا شد!....و ما شديم شرمنده دوستاني كه آمدند و اين دو منزل را بي اثاث ديدند وخالي!......وبلاگ بي مطلب به چه ماند؟.....به زنبور بي عسل!!!...و اين حكايت بي عسلي زنبور همچنان ادامه دارد تا سرانجام اين مرد و اين بانوي ايراني رحل اقامت بر خانه خود بيافكنند!
مطلبي ديگر باقي نمي ماند جز سلامتي دوستان و تشكر از صميميت باغچه سبز...باغستانها هميشه از باغچه هاي سر سبز و كوچك ريشه گرفته اند. بانوي 11:57 PM Tuesday, March 18, 2003 ٭ مژده اي دل كه دگر بار ز سر پنجهء مجنون همان بيد كله سبز رشيد ، قطره اي باز چكيد.....قطرهء ابر بهار.....شبنمي از مژهء نرگس يار.....
دوستان عزيز، نوشته هاي از سر محبت شما را خواندم و خوشحال شدم...شنيدن تبريك از طرف خانواده وبلاگ برايم صفاي ديگري دارد......از همگي شما متشكرم. سال نو مباركتان باشد.....و....روزهاي بهاريتان پاينده. بانوي 4:13 PM Monday, February 10, 2003 ٭ دست در دست مردی گذاشته ام تا زندگی جديدی را شروع کنم.......مرد مهربانی که خانه نشين قلبم شده بود..... حلقه ازدواج ۹ اسفند بروی انگشتم می نشيند.......در يک ماه آينده فرصتی برای وبلاگ نويسی نخواهم داشت اما مشتاقانه منتظر فرصتی برای نوشتن هستم.....اين بانو شرمنده ء همه دوستانی است که به اين وبلاگ سر زدند و اينجا را خاک گرفته ديدند....
بانوي 10:23 PM Saturday, January 25, 2003 ٭ يكسال از وبلاگ نويسي ام مي گذرد.....طي اين زمان با وبلاگ ها و افكار متنوع زيادي آشنا شدم. وبلاگ يك نقطهء عطف است.....شروع شيوه اي نوين از درد دل...از حرف دل...از سخن هاي ناگفته....وبلاگ سنگ صبور است... وبلاگ صندوقخانهء دل است.
بانوي 11:39 PM Wednesday, January 15, 2003 ٭ مي شه كنج حرمت گوشهء قلب من باشه؟
مي شه قلب منو مثل گنبدت طلا كني؟ امام رضا، از نگاهم رو مگردان..... بانوي 10:30 PM Monday, January 06, 2003 ٭ Having EXAM...
Not having Farsi windows.. Not working my computer in Mahshhad Resulted in this gap....! بانوي 3:43 PM Tuesday, December 24, 2002 Friday, December 20, 2002 ٭ جمعه 15 آذر، بخش نظريات مرد ايراني
چه راحت انگشت سبابه را به سوي ديگران نشانه مي گيري و آنها را متهم به آنچه نيستند مي كني و نمي بيني كه سه انگشت ديگر دستت به خود تو اشاره دارد....چگونه مي تواني انساني را متهم كني؟......آنهم كسي كه او را لااقل براي يكبار هم نديده اي! ايرانيان اين دوره عجيب تر از آني شده اند كه ديگر ملل دنيا در موردشان تصور مي كنند! اگر كسي دستي به سر و رويش كشيده باشد و رنگ و لعابي به خود زده باشد ، او را از آن مفسد في العرض ها مي بينند و اگر كسي از مردانگي علي مرتضي سخني بگويد و از قرآن حق آيه اي بخواند او را عضوي از گروه ضربت وچماق بدست تصور مي كنند!..........چه بر سر ايراني تبارآمده است؟..ايراني تبار!....هويت ايران آن پرچم سه رنگ كه هر گروهي نشان خودش را بر فرق آن مي كوبد نيست......هويت ايران آرم جمهوري يا نشان شاهنشاهي نيست...هويت ايران جوانمردي است....ايران زماني هويتش را باز پس مي گيرد كه مردمش بخواهند ....ايراني تبار زماني ايراني خواهد بود كه فرهنگ انسان منش ايراني را به عمل نشان دهد...نه با زبان ...نه با داد و بيداد و بوق و كرنا.....نه با نشانه رفتن انگشت اتهام به سوي اين وآن .....اگر ايراني هستي اين را نشان بده...ايراني تبار به ناحق حرف نمي زند......ايراني تبار از نسل پورياي ولي است...ايراني تباراز نسل تختي است ....ايراني تبار، ايراني است. بانوي 5:13 PM Sunday, December 15, 2002 ٭ خوب...حال همگي دوستان عزيز كه خوب است؟
سرحال و قبراقيد؟ روزهايتان خوب مي گذرد؟ روزهاي يارانتان خوب مي گذرد؟ گرماي عشق در دلهايتان يخ ها را آب مي كند يا هنوز گرمي آن را تجربه نكرده ايد؟ لطافت دانه هاي برف را حس مي كنيد؟ ساعت هاي امروز، يكشنبه، چگونه گذشت؟ با محبت؟ با لبخند؟ با غم؟ با اشك؟ يا خالي؟!........بدترين ساعت زمانيست كه هيچگونه احساسي را با خود نداشته باشد.....تكان آرام تك برگ زرد يك درخت هم سرشار از حس بودن است........راستي..................هيچي!! بانوي 7:04 PM Friday, December 13, 2002 Sunday, November 24, 2002 ٭ بانوي درون آينه را مي نگريستم......غمگين بود.....گم شده بود....مي گويد كه گم شده اما نمي داند در كجا ....كليدي ، شاه كليدي ، چيزي هم ندارد .........رمزهارا هم فراموش كرده...يا شايد نمي داند....وردهايش را هم فراموش كرده!...گاهي گم مي شود.....گاهي چنان در پيچ وخم هاي افكارش فرو مي رود كه مسير را گم مي كند...خودش، هدفش، زندگي اش، فردايش حتي آرزويش را هم گم ميكند....نمي داند چرا بايد باشد..نمي داند چرا در وجبي ازين خاك رها شده .......نمي داند آنكه آن بالا بالاهاست چرا رهايش كرده....روزها به اندازه هردو كف پايش زمين را اشغال مي كند و شبها به اندازه قامت....زماني در بطن مادر بود....آن زمان هيچ جايي ازين زمين را نداشت الا بطن مادر....آنجا بود و عصباني كه چرا بيرون نمي آيدو پاپا زدن براي تولد......و حالا اينجاست!..و حالا نمي داند كه چرا اينجاست!..نمي داند چرا آدم ها بايد بيايند و بروند.....بايست زندگي را هم نمي داند......معني روز نو و كهنه راهم فراموش هم كرده...... سفرهء دلش را باز امشب گشوده ، چه باك از غريبه و آشنا كه آنها نيز دلي دارند كه گاه بگاه كليد مي اندازندو بازش مي كنند و دانه به دانه بلورهايشان را مي بينند....بلورهاي ترك خورده..... خسته از آن زندگيي مي شود كه نداند چرا بايد قدم به قدم ادامه اش دهد..... زمان را گم كرده.....زمان هم او را گم كرده.......بانوي درون آينه گريان است!.........بانوي درون آينه امشب عذابم مي دهد.
بانوي 8:58 PM Wednesday, November 20, 2002 ٭ وقتي تمام حواست را جمع و جور ميكني...وقتي آنچه را كه مي خواهي به او بگويي ،از اول به آخر و از آخر به اول چند بار مرور مي كني!!....وقتي به سختي سعي مي كني كه.....كه اولين كلمه از حرفهايت را به زبان بياوري....وقتي بالاخره زبان هم ياري مي دهد و شروع به گفتن ميكني ...........به يكباره با صداي ناخواستهء محيط ، تمام آنچه كه مي خواستي بگويي مثل گنجشك كوچكي از شاخهء ذهنت مي پرد! ...حالا به او چه مي گويي؟!
بانوي 6:37 PM
|