Banoye Irani




Monday, February 25, 2002

٭
سلام..........خانه تكاني!........عيد داره ميآد....خونه هاي دلهامونو تكونديم؟
دوست دارم شمع باشم دردل شبها بسوزم...روشني بخشم ميان جمع و خود تنها بسوزم
شمع باشم اشك بر خاكستر پروانه ريزم........يا سمندر گردم و در شعله بي پروا بسوزم
لاله يي تنها شوم در دامن صحرا برويم......كوه آتش گردم و در حسرت دريا بسوزم
ماه گردم در شب تار سيه روزان بتابم....شعلهء آهي شوم خود را زسرتاپابسوزم
اشك شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم.....برق لبخندي شوم در غنچهء لبها بسوزم
يا زهمت پر بسايم بر ثريا همچو عنقا....يا بسازم آن قدر با آتش دل، تا بسوزم...ع.دلفي
خدانگهدار.



........................................................................................

Sunday, February 24, 2002

٭
دل گمراه من چه خواهد كرد....با بهاري كه ميرسد از راه؟
يا نيازي كه رنگ ميگيرد....در تن شاخه هاي خشك و سياه

دل گمراه من چه خواهد كرد؟....بانسيمي كه ميتراود از آن
بوي عشق كبوتر وحشي.....نفس عطرهاي سرگردان

لب من از ترانه ميسوزد....سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشكافد از هيجان....پيكرم از جوانه ميسوزد

من ز شرم شكوفه لبريزم....يار من كيست،اي بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا.....يار من نيست،اي بهار سپيد

دشت بيتاب شبنم آلوده.....چه كسي را به خويش ميخواند
سبزه ها، لحظه اي خموش،خموش.....آنكه يار منست مي داند!

آسمان ميدود ز خويش برون.....ديگر او در جهان نمي گنجد
آه،گوئي كه اينهمه «آبي»....در دل آسمان نمي گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد.....سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز....تاج گلپونه هاي سوزان را

اي بهار،اي بهار افسونگر.....من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش.....شعر و فريادو آرزو شده ام

ميخزم همچو مار تبداري....بر علفهاي خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان.....دل گمراه من چه خواهد كرد؟...........فروغ.



........................................................................................

Saturday, February 23, 2002

٭
***************************************************************
عشق....حق.....عشق به حق.........قربانگاه .......و تسليم به فرمان عشق.
مردايراني چه زيبا با حسي غريب از عشق در قربانگاه گفت و گفتند...



٭
***************************************************************
سلام.......وقفه طولاني!.....معمولا زماني پيش مياد كه آدم حال و حوصله ء تحمل خودش رو نداره، چه برسه به وسايل ارتباط جمعي !
بگذريم.........حدود يكسال پيش، در يك جمع فاميلي از بچه ها خواستم كه آرزوهاشونو روي يه ورق بنويسن.كوچيكترينشون 8 سال داشت و بزرگترين 20 ساله بود.نوشته ها بقدري برام جالب بودن كه تصميم گرفتم ورقه ها رو نگه دارم و ده سال بعد به اونا بدم(البته اگه زنده باشم!).
بعضي ها رو اينجا مينويسم......

مهشيد 8 ساله: من دوست دارم يه كارخونهء پول سازي داشته باشم!!!با يه خونهء قشنگ كه اتاق زياد داشته باشه...يه نفرو هم استخدام ميكنم كه محمد رو بزنه!(محمد داداشه مهشيد خانم ِ ماست!) دوست دارم معلم قرآن بشم و 2 تا هم بچه داشته باشم.به بچه هاي فقير هم ميخوام كمك كنم.

محمد 10 ساله:من ميخوام مهندس عمران بشم.يه خونهء آپارتماني داشته باشم.فكر ميكنم كه با خانمم مشكل دارم!! يه پيكان صفر هم داشته باشم!!!( در جواب من كه پرسيدم« خوب بچه! بگي مثلا هوندا داشته باشم ،مگه پولشو الان ازت ميگيرن!» گفت: باشه! يه هونداي مدل 97 !!!!! اين بچه اصلا توقع زيادي نداره )

حميد 18 ساله: من مشاور وزير ميشم! خونم هم توي آلمانه.خانمم هم آلمانيه و اسمش كاترينه.خونم دو طبقست و مامانم رو هم ميارم آلمان پيش خودم كه تنها نمونه.مدرك تحصيليم هم فوق ليسانسه.(پدر اين آقا حميد 3 سالي ميشه كه فوت كرده )

امير 15 ساله: من حتما بايد مهندس ساختمان بشم.يه آپارتمان دارم.زنم هم همش به من ايراد ميگيره!يه پاترول سفري هم ميخرم.3 تا هم بچه دارم، 2 تا دختر و يه پسر.

مهتاب 18 ساله: من دندانپزشك ميشم.شوهرم هم مثل خودم پزشكِ، اسمش هم حميدِ.يه خونه بزرگ دارم ،البته حال كار خونه رو ندارم،كلي خدم و حشم هم دارم!شوهرم تنها بچهء خونوادشونه و مادرش هم فوت كرده!!!!يه ماشين خيلي شيك هم دارم.

راستش منظورم از نوشتن اين چيزا اين بود كه سطح توقع ما آدمها خيلي متفاوته و همينطور اينكه به آنچه كه از كودكي هميشه بهش فكر ميكرديم ميرسيم....نوشته هاي بچه ها مملو از حرفهاي درونشونه......يه دقت كوچيك به همين دو سه خطي كه اون بالا از زبون بچه هاي فاميل نوشتم، تمام روزمره گي ها،افكار،خوشي و ناخوشي هاشونو نشون ميده...شناخت آدمها سرگرمي وهمينطور اصل بسيار جالبي در روابط انسانيه .........در آخر از اينكه به هفده هيجده ساله ها لقب بچه دادم، عذر ميخوام.....ماها همگي بچه هستيم، فقط فكر ميكنيم چون قد كشيديم يا موهاي پشت لبمون در اومده، پس بزرگ شديم......تا 40 سالگي هنوز جا داريم كه بچه بازي در بياريم!! حتي از اون هم بيشتر...تا 90 سالگي...يا تا...............
خدانگهدار.



........................................................................................

Tuesday, February 19, 2002

٭
تا بحال يه آدم عاشق رو ديدين؟.......اوني كه عاشق ميشه با همه مهربون ميشه، به همه كمك ميكنه، همهء آدمها رو دوست داره،همه چيزو دوست داره، حيوونها رو هم دوست داره....با كلاغ حرف ميزنه!......براي مورچه زمزمه ميكنه....كبوترا رو كه ميبينه حالي به حالي ميشه......دنيا براش ميشه حكم يه بهشت، چون معشوق روي زمين همين دنيا راه ميره..چون نشان ِ معشوق رو روي زمين همين دنيا ميبينه. اگه اذيتش كنن- ناراحت نميشه، اگه مسخرش كنن - ميخنده، اگه دستش بندازن فقط لبخند ميزنه، اگه سنگ هم بهش بزنن،بازم ليخندميزنه........وجود ِ خودشو فراموش ميكنه...اصلا آدم عاشق رو زمين نيست....روي ابرها راه ميره...سبكباله....سرخوشه...شاده...غمگينه...غم هم براش لذت داره....آدم عاشق ـ اگه عاشق باشه ـ ديگه اين دنيايي نيست...ماله اونطرفه.......زود مي پره و ميره...................................تا بحال عاشق شدين؟



٭
سلام...........بچه كه بودم، وقتي برف مي اومد صورتمو ميچسبوندم به شيشهء پنجره و آسمونو نگاه ميكردم.وقتي دونه هاي برف ،رقصان پائين مي اومدن ، حس ميكردم اين دونه هاي برف نيستن كه پائين ميان، بلكه اين منم كه دارم به طرف آسمون ميرم.....هر چي سرعت ريزش برف بيشتر بود، سرعت پرواز من هم بيشتر ميشد.....غرق ميشدم توي اين پرواز...توي اين عروج ِ خيالي.فكر ميكردم كه سوار يه سفينه، يه هواپيما ، يه چيزي تو اين مايه ها هستم!
امروز هم به تقليد از كودكيم، صورتم رو چسبوندم به شيشه....سوار سفينه شدم.....و پرواز كردم.نمي دونيد چه حالي داره!اما سرعت پرواز كم بود....خيلي كم....شايد تقصير دونه هاي برف بود كه سر وصبر پائين مي اومدن!............امروز داره برف مياد........آسمون عاشق شده.



........................................................................................

Monday, February 18, 2002

٭
سلام........... امروز احساسي خنثي داشتم. به نظرم احساس انسانها روي يك محور قرار داره، يك طرف اون «غم» و طرف ديگه «شادي».احساس ما هم بين اين دو فاكتور نوسان داره- يك روز از شدت غم و ناراحتي آرزو ميكنيم كه فردا صبح از خواب بيدار نشيم و روز ديگه از شدت شعف ، پرواز ميكنيم- اما گاهي هم خبري از اين احساس هاي دوگانه نيست و حالتي خنثي وار مستولي ميشه.شده، مثلا ، بي هدف تلويزيون تماشا ميكردم و يكباره متوجه ميشم كه اصلا نگاهم به صفحه تلويزيون نيست و يه يك نقطهء نامعلوم خيره شدم. در اون زمان مطلقا احساسي ندارم....نه شاد و نه ناراحت....كاملا بي تفاوت....و امروز احساسي اينچنين داشتم!
نمي دونم چرا در اينجا، توي اين مكان كاملا آزاد، دراين وبلاگ ،در اين منطقهء دموكراسي مطلق(!) دوست دارم از حالتها و احساسات روزانه ام بنويسم......گاها كه فرصت ميكنم وبلاگها رو ميخونم، عجيب جائي است اينجا.....هر آدمي هر آنچه كه ميخواد مينويسه بدون اينكه از محدوديتها بترسه، بدون اينكه چيزي جلودارش باشه، اينجا همگي آنچه رو كه در درون دارن تخليه ميكنن...تخليه روحي...ميخندن و گريه ميكنن، ميخندونن و ميگريونن......معتقدم كه هر نوشته اي چيزي است كه از درون تراوش ميكنه، پس، از نوشته ها ميشه آدمها رو شناخت، پس ميشه به شخصيتي كه پشت اين دموكراسي ِ مطلق پنهان كردن پي برد، و با احترام به اين پنهان كاري، آرام به نوشته ها، لبخندِ گرمي زد.
خوب، من از احساس خنثي شروع كردم و به اينجا رسيدم!! عجب انسجامي!از اين- شاخه به اون شاخه پريدن-ها معذرت ميخوام.....

پرسيد زير ابر، يكي با حسرت ،از ما آدما چي يادگاري ميخواد بمونه، خدا ميدونه!
خدانگهدار.



........................................................................................

Sunday, February 17, 2002

٭
سلام.........حدود 4000 سال پيش نژاد اوليه اروپا، با زنان معاملات روزمره رو انجام ميدادند......زنان هم جزء پول رايج بودند.....همان زمان در ايران زني به نام «آستر» پادشاه ايران بود...زماني كه در اروپا زن يك كالا بود و نه يك انسان!......2000 سال بعد در شبه جزيره عرب زنان زنده بگور ميشدند ........منظوراز گفتن اين جملات تنها توجه كوچكي به قدمت ، اصالت و فرهنگ ايرانيان بود....مثالي ديگر.....در اروپا يا آمريكا ، كشيش پس ازخواندن قسمتي از كتاب مقدس ، با اين جمله پيوند دو زوج رو رسميت ميده
I pronounce you MAN and WIFE
اگر توجه كنيد ميبينيد كه در زبان انگليسي واژه Man ,Woman و همچنين Husband.Wife وجود دارد، و در فارسي «زن و شوهر» و «زن و مرد».
در زبان فارسي زوجين زن وشوهر اعلام ميشن و در واقع واژه «شوهر» وابسته به واژه«زن »مياد...اما در انگليسي كاملا برعكسه !!!!
اين موارد براي خودم جالب بود پس اينجا هم اونها رو نوشتم.......ببينيد ما ايرانيها چقدر فرهنگمون قوي و غني بوده !!يه مورد ديگه و اون اينكه در اروپا به ازاي كار مساوي بين زن ومرد، حقوق مساوي پرداخت نميشه اما لااقل در همين ايران پر از ايراد، مثلا كارمندان بانك چه زن باشند و چه مرد، حقوق يكساني دريافت ميكنند....در ايران زن پس از ازدواج نام فاميلش تغيير نميكنه و تابع نام فاميلي ِ شوهرش نميشه..و در اروپا يا آمريكا ، قضيه كاملا برعكسه....
...........خدانگهدار.



........................................................................................

Saturday, February 16, 2002

٭
سلام...........دوستي برام نوشته «از نوشتن اين اراجيف چه منظوري داري؟».........چه عرض كنم!

گريه ميگيردم از بيهده خنديدن گل...........كه همين خنده شود خود سبب چيدن گل
چه نيازيست به چيدن ، كه دل انگيزتراست......برسر ساقه ي فيروزه نشان ديدن گل
آنقدر زودشود پرپر و برباد رود......كه نماند به كسي فرصت روئيدن گل
مي شكستند كه دستي سوي هرگل نرود......مي شنيدند اگرنغمه ي ناليدن گل
گل ، دليليست كه تا جلوه ي حق را نگريم.....بهر چيدن نبود علت روئيدن گل
بسكه ازنازكي ساعد گل ميترسم.....گريه ميگيردم از بيهده خنديدن گل..........ب.ترقي
خدانگهدار.



........................................................................................

Friday, February 15, 2002

٭
سلام......از سفر برگشتم.....



........................................................................................

Thursday, February 14, 2002

٭
رود به دريا گفت: بي تو جاريم ، حل مي شوم در تو. عشق يعني اين.
ماهي گفت: من بي تو مرده ام. در تو ماهيم. عشق يعني اين



........................................................................................

Monday, February 11, 2002

٭
سلام ............اول ازهمه از دو دوست محترمي كه از اين وبلاگ انتقاد كرده بودن، تشكر ميكنم....و حقيقتش اينه كه همين انتقادها كه صد البته سازنده هستن و مايه خوشنودي اينجانب ، باعث شدن كه بخوام الان دراين دفترچه مطالبي رو بنويسم.....
حق با اين دوستان بود!!.... چرا ؟.........چون من اين چند روزه، روح ِ آشفته اي داشتم و به اين ترتيب تنها مطالبي كه ميتونستم بنويسم، شامل چند خط شعر و امثالهم بود........
معتقدم كه از نوشتار هر شخصي ميشه به بار ِ روحي-فكري اونروز نويسنده اون نوشته پي برد، كه البته اين اعتقاد رو با خوندن كتابهايي در اين زمينه و همچنين مقوله تجربي ، كسب كردم .
چيزي برام جالب تر از اين نيست كه به روح يك فرد پي ببرم...به خصوصيت اخلاقي - فكري اش ...به تضادها و توافق ها....به دل مردگي و دل زندگيهاش.....و.......به عمق قلبش....كه البته اين مورد آخر كاري بس دشواره.....
ظاهر انسانها،لباسشون ، صورت، حالت چشم ،طرز خنديدن، حركات دست و حتي راه رفتن ، همه و همه بيانگر درون وآنچيزي است كه از ديده عموم مخفي هستن .....
ميدونستيد شخصي كه انگشت كوچك دستش رو با يك زاويه باز و اندكي خميده از باقي انگشتها دور نگه ميداره، به سختي به محيط اطرافش اعتماد ميكنه...
و يا اينكه خالهاي سفيد رنگي كوچكي كه گاهي روي ناخن انگشت دست وجود داره ، حاكي از فشار عصبي هست!(با هلالهاي سفيد رنگ ريشه ناخن اشتباه نشه) و توصيه من اينه كه اگرانگشتان شخصي رو ديديد كه داراي اين خالهاي سفيد رنگ هست بهش توصيه كنيد كه اينقدر زندگي رو سخت نگيره ، مهربان و راحت عمل كنه و نگران نباشه.......با گفتن اين حرف روح آزرده اون شخص رو آروم و همچنين شگفت زده ميكنيد.
خوب...........تنها ده دقيقه فرصت دارم كه اين نوشته رو روي وبلاگ بذارم ......لطفا براي خوشبختي دو تا جوون دعا كنيد....داداشم و خانمش....پنجشنبه مراسم عقدشون ِ.....روزتون بخير.
خدانگهدار.



........................................................................................

Sunday, February 10, 2002

٭
سلام.......امروز در قسمت نظريات ، نظر دوست محترمي رو خوندم.....و خواستم اين رو بگم كه قصد من از ايجاد اين وبلاگ و نوشتن در اون به هيچ عنوان ادامه يك مسير خاص نيست...من حرفهايي رو مينويسم و احساسي رو به قلم ميارم كه در اون روز با من همراهه......اين وبلاگ اصلا يك بلاگ ِ تخصصي نيست....در واقع من تازه بدنيا آمدم!
...........................و از خاك برآمديم و در خاك شديم..............
خدانگهدار



........................................................................................

Saturday, February 09, 2002

٭
.نميگيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را.....بزحمت جغد پيدا ميكند ويرانه ما را
ازآن شادم كه ميايدغمش هر شب ببالينم...چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانهء مارا ؟!



٭
سلام..........امروز از سر بيكاري(ترم جديد شروع نشده!) به سراغ كتابها رفتم و كتاب
«آئين زندگي» رو دوباره مرور كردم...مطلب جالبي براي رفع تشويش و نگراني در اون كتاب هست ...دوست دارم اون رو براي شما هم بگم :
اگر در موقعيت بدي قرار ميگيريد، سعي كنيد عواقب اون موقعيت و حالتِ بد رو مجسم كنيد... فكر كنيد كه در اون نتايجه حاصله از موقعيت بد قرار گرفتيد، به قول معروف « كار از كار گذشت » رو بصورت كاملا طبيعي مجسم كنيد.....حالا ديگه كاري كه نبايد ميشد در تصور شما انجام شده.....به اين ترتيب ، سختي ِ ترس از عاقبت اون موقعيت بد، پيش شما عادي شده و ابهتش ميريزه!
....و حالا در كمال آرامش به راه حلهاي مناسب، فكركنيد.
خدانگهدار.



........................................................................................

Friday, February 08, 2002

٭
شرم اگر درجمع نگذارد من شيدا بگريم......سوي خلوت ميگريزم تا مگر تنها بگريم
خنده برطالع زنم گاهي،گهي بر خويش گريم....بي تو من امشب نمي دانم بخندم يا بگريم؟!
ايكه گفتي گريه كن در شام جانسوز جدايي......غرق سيلاب سرشكم بازهم آيا بگريم؟
درسكوت شامگاهان بر مزار آرزوها.....گوشه اي بنشينم و چون شمع ،بي پروا بگريم
بدتر است امروزم ازديروز اي مهر دلارا.......ني عجب امروز اگر در ماتم فردا بگريم
كس به حال دل نينديشد«صلاحي» واي برمن..باز بايد گوشه اي بگريزم و تنها بگريم(ع.صلاحي)
شب بخير.



٭
سلام....
گاهي وسعت تنهايي ، همه چيز رو در بر ميگيره.....امروز از پنجره، كوه رو ميديدم...كوهِ تنها ...كوهِ بزرگ...كوهِ ستبر.....كوهي كه هميشه سرش بالاست، حتي وقتي كه برفهاي روي قله اش آب ميشن ، بازم سرش بالاست...مثل ما آدما نيست كه موقع اشك، سرمون رو خم ميكنيم......شايد ميخواييم مطمئن بشيم كه اشكها واقعا سرازير ميشن !
تنهايي امروزم، به بزرگي وسعت ديدم بود..كوه..برف..ابر..و درختان ناسبزِ قد برافراشته ..و غبار...و..غبار..!
شادي اطرافيان ، غبار غم را مينشونه اما دوباره كه به خلوت خودم برميگردم..... دوباره همان غم نهفته كه در قلبم آشيان كرده...غمي كه حتي رنگ هم نداره...شايد به رنگ بلور باشه و دل من هم از جنس بلور!
كدوم دلي هست كه از بلور نباشه؟
اي خدا،چرا امروز اينچنين بيتابم؟.......چرا باز حلقه هاي اشك پي ِ راهي هموار ميگردن؟
دلم گرفته...
بالاخره ندانستم كه آيا « دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد» يا اينكه
«سعادت آنكسي دارد كه از تنها بپرهيزد»؟........
گاهي شادمان از دنياي تنهاي خود هستم و گاهي دردمندانه، منظره ً كوه ِ تنها،چشم انداز چشماني خيس ميشه!
شايد اگر درد ِ تنهائي نبود، روح شاداب ِ زندگي احساس نميشد.. و به يكنواختي ميرسيديم.. و قدر شادي نامعلوم مي موند....و...و...و
خدانگهدار.



........................................................................................

Thursday, February 07, 2002

٭
بگذار بگريم من و بگذار بگريم ........بگذار بر اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهاي اميدم......بگذار كه چون ابر بگلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش......بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده من نيست........بگذار به غمخواري خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد ازمن........بگذار كه در دوري دلدار بگريم
در ورطه ديوانگيم ميكشد اين عشق......بگذار بر اين عاقبت كار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشك فشان كرد......بگذار بگريم من و بگذار بگريم....(م.م.ابراهيمي)



٭
سلام.......
امروز ، زماني رو به خوندن وبلاگهاي همسايه ميگذروندم كه در وبلاگ هيس به موضوع شيراز و وبلاگ نويسان شيرازي رسيدم.خوب ،
نوشتن اين دو سه خط فقط به اين جهت بود كه بگم من شيرازي نيستم اما خاطره سفر به شيراز ، حدود 15 سال پيش ،هنوز يادمه. البته دوست بسيار محترم من مردايراني اهل شيراز هستن . از باربد كه لطف كرده و وبلاگ اينجانب رو در ليست شيرازيها اضافه كرده ، تشكر ميكنم اما من كه شيرازي نيستم !....بهرحال شيراز و شهر ِ من يك وجه اشتراك دارن واون اينكه هر دوي اونها به بركت وجود « دو برادر» آباد هستن....اگرچه شهر من بهتر از شيرازه! ;) ... حالا بگيد من اهل كجا هستم ؟!
ويك شعر.....اي اشك ، يار آمد و رخسار خودنمود.....اما تو كي مجال تماشا گذاشتي؟
خدانگهدار.




........................................................................................

Wednesday, February 06, 2002

٭
سلام...........روزگار چطور ميگذره؟.....يك شعر از مشيري.

سراپا درد افتادم به بستر...... تب تلخي به جانم آتش افروخت
دلم،درسينه،طبل مرگ ميكوفت،......تنم از سوز تب،چون كوره ميسوخت
...........................................................................
تبي آنگونه هستي سوز و جانكاه.....كه مغز استخوان را آب ميكرد
صداي دختر نازك خيالم.....دل ِ تنگ مرا بي تاب ميكرد
« بابا، لالا نكن!» فرياد ميزد......نمي دانست بابا نيمه جان است
بهارِ كوچكم باور نميكرد....كه سرتاپاي من آتش فشان است
مرا ميخواست تا اورا ، به بازي ......چو شبهاي دگر ، بردوش گيرم
برايش قصه شيرين بخوانم.......«به پيش چشم شهلايش بميرم »
-«بابا، لالا نكن!» ميكرد زاري.......بسختي بسترم را چنگ ميزد
ز هر فريادِ خود ، صد تازيانه......بر اين بيمار جان آهنگ ميزد
به آغوشم دويد از گريه بيتاب......تن گرمم شراري در تنش ريخت!
دلش از رنج جانكاهم خبر يافت......لبش لرزيدو حيران در من آويخت
مرا با دستهاي كوچك خويش......نوازش كرد و،گريان، عذرها گفت
به آرامي چو شب ازنيمه بگذشت......كنار بسترسوزان من خفت!
شبي بر من گذشت آن شب ،كه تا صبح........تن تبدار من،يكدم نياسود.
از آن با دخترم بازي نكردم.......كه مرگ سخت جان ،همبازيم بود!
‏‏



........................................................................................

Tuesday, February 05, 2002

٭
سلام........خطاب به دوستي كه پرسيد چرا با خوندن نوشته شيما ، درد خانه نشين شد.

درد زماني خانه نشين ميشه كه ميبينم ، زني، با تمام ويژگيها و جمالاتش، مجبور به معامله ً شرف ميشه.......
درد رو زماني حس ميكنم كه ميبينم ، مردي از مظهر محبت خانه، تنها سايه ً كمرنگي رو ميبينه.....پس به جستجوي آنچه كه نداره ميره.
درد رو زماني حس ميكنم كه ميبينم، زني از مظهر صفاي خانه، تنها صداي باز و بسته شدن در رو ميشنوِه......پس بدنبال قلبي مشتاق ميره .
درد زماني حس ميشه كه تنها به خاطر اين غرورِ مسموم ، زني از روي عشق و صفا به همسرش نميگه كه «به تو افتخار ميكنم» و مردي با عشق و خلوص به شريك زندگيش نميگه كه« دوستت دارم».
به خدا قسم كه « از محبت خارها گل ميشود».........به خدا قسم كه اگر زني ، همدم زندگي اش رو به درياي شيرين محبتش مهمون كنه، محاله كه همدمش از چشمه ً خشكيده اي بخواد آب بخوره.
به خدا قسم كه اگر مردي ، يار زندگيش رو به باغ صفا و صداقت خودش دعوت كنه، محاله كه يارش ميوه از جاي ديگري بچينه........... به خدا كه محبت درمان درد هاي جسم و روح ماست.
خدانگهدار.



........................................................................................

Monday, February 04, 2002

٭
سلام....از دوست محترمي كه در مورد جمله نيچه نظر خواسته بودن، ميخوام كه وبلاگ مردايراني رو بخونن.ايشون توضيح كامل رو در اون جا نوشتن.



٭
سلام.............خوندن وب لاگ ِشيما درد رو در وجود ِ من ِ نوعي، خانه نشين كرد......چي ميشه گفت يا چه ميشه كرد؟...چرا اين دنيا از هم نمي پاشه با اين همه ظلمي كه هر روزه در بطنش انجام ميشه؟.... آخه چرا ظلم ميكنيم؟ مگه آدم نيستيم! بخدا كه اگر روبوت هم احساس داشت، ظلم نميكرد !......خدايا تو هستي و ميبيني،همين آرامش ميده...آرامش ِ محض.....متي ترانا و نراك...
خدانگهدار.



٭
سلام.....اگه چند سال پيش بود، ديگه ازالان خطها رو كشيده بودم.
اون موقع ها،نزديك ِ عيد كه ميشد ،تو مدرسه، رو ديوارِ كنار نيمكت، به تعداد روزهاي باقي مونده به عيد، خط ميكشيديم و هرروز يكيشو خط ميزديم!
كيف ميكردم كه داره بهار ميشه.تو شهر ما ،وسط بلوارها،يه بوته هاي گلي هست به اسم «آبشار طلا» ،شايدالان اينجا هم باشه.....خلاصه....يه ده پونزده روز مونده به عيد اونا جوونه ميزدن.
با ديدن اون جوونه ها، به قول معروف، ديگه ميرفتم تو حال! كه، عيد كه بياد چكار كنم و كجا ميريم وكي مياد خونمون و از اين چيزا.........
حالا اگه بخوام مثل قديما چوب خط درست كنم، تا عيد چهل وچهار روز مونده.....فقط چهل وچهار روز!......اي كاش امسال، عيد ديرتر مي اومد......نپرسيد چرا...فقط برام دعا كنيد.

امشب از آسمان ديده تو، روي شعرم ستاره ميبارد
در زمستان ِ دشت كاغذها ، پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم ، شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره ميسوزد ، عطش جاودان آتش ها
آري آغاز دوست داشتن است ، گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم ، كه همين دوست داشتن زيباست.........فروغ(فروغ!)

ضمنا وقتي مطمئنيد كه شعله ي زير غذا رو كم كرديد، دوباره بريد چك كنيد ..... من تجربه دارم!!!!
خدانگهدار.



٭
سلام....
اي واي بر اسيري ،كز ياد رفته باشد......در دام مانده باشد، صياد رفته باشد
آه از دمي كه تنها ،با ياد او چو لاله......در خون نشسته باشم ،چون باد رفته باشد
از آه غمگناكي سازم خبر دلت را........روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسيري كز گرد دام زلفت...با صد اميدواري ، ناشاد رفته باشد
شادم كه از رقيبان ، دامن كشان گذشتي.....گو مشت خاك ما هم ، بر باد رفته باشد
پر شورازحزين است امروز كوه و صحرا.....مجنون گذشته باشد، فرها رفته باشد
آواي تيشه امشب ، از بيستون نيآمد........شايد به خواب شيرين ، فرهاد رفته باشد.....
خدانگهدار.



........................................................................................

Saturday, February 02, 2002

٭
سلام.....هيچ دقت كرديد وقتي آدم خودش رو ملزم به كاري ميكنه، راندمان ِ اون كار بطرز اسف باري پائين مياد!!! البته منظورم اصلا شايد اما ولي به نوشتن وب لاگ برنگرده!!...بگذريم......سركه ء سيب مفيد براي كاهش وزن(اينترنت) ......گياه ِ بُسُر ، بسيار مفيد براي ناراحتيهاي كليوي و مثانه(خاله ام).....وتوصيه به افرادي كه بچه هاي كوچولو دارند،اينكه خوردن قندوشكر باعث ميشود بچه رفتار عصبي و ناآرامي داشته باشد(منبع فراموش شده).....و متني جالب از «مكتوب» اثر كوئيلو:
چند بار به خود يا كسي گفته ايم :« مدتي است با فلاني جروبحثي نكرده ام.» يا:« يك سالي ميشود كه سرما نخورده ام.» و ناگهان روز بعد، سرما مي خوريم يا با فلاني مشاجره ميكنيم.......پس نتيجه ميگيريم : صحبت كردن درباره وقايع دلپذيري كه براي ما رخ داده، بداقبالي مي آورد.!!!...چنين نيست. در حقيقت ، روح جهان همواره - درهر مشكلي - به مانشان ميدهد كه چه مدتي بدون يك نواختي مشخصي مانده ايم. مي خواهد به ما بگويد كه زندگي چگونه تا آن لحظه سخاوت مند بوده است - واگر باشجاعت از موانع عبور كنيم ، به همين گونه باقي خواهد ماند. واژه هاي مثبت را در فضا نگه داريم.آن ها به رشد ما در هر مشكلي كمك خواهند كرد.
خدانگهدار.



........................................................................................

Friday, February 01, 2002

٭
درون معبد هستي ، بشر درگوشهً محراب خواهشهاي جان افروز * نشسته درپس سجاده صدنقش حسرت هاي هستي سوز * به دستش خوشهً پربار تسبيح تمناهاي رنگارنگ * نگاهي ميكند سوي خدا- ازآرزو لبريز-
به زاري از ته دل، يك «دلم ميخواست» ميگويد. * شب و روزش «دريغ» رفته و «ايكاش » آينده است.
من امشب،هفت شهرآرزوهايم چراغان است! * زمين و آسمانم نور باران است! * كبوترهاي رنگين بال خواهش ها * بهشت پرگل انديشه ام رازير پر دارند. * صفاي معبد هستي تماشائي است :
زِ هرسو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزذ * جهان در خواب * تنها من ، در اين معبد، دراين محراب : ...........
دلم ميخواست : دنيا رنگ ديگر بود * خدا ، با بنده هايش مهربان نر بود * ازين بيچاره مردم ياد ميفرمود! ............
دلم ميخواست دنيا خانه مهر ومحبت بود * دلم ميخواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتي بودند. * طمع در مال يكديگر نمي كردند * كمر بر قتل يكديگر نمي بستند. * مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند.
چه شيرين است وقتي سينه ها ازمهرآكنده است * چه شيرين است وقتي، آفتاب دوستي ، در آسمان دهر تابنده است. * چه شيرين است وقتي ،زندگي خالي ز نيرنگ است........
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت * پليدي ها و زشتي ها، به زير خاك مي ماندند * بهاري جاودان آغوش وا ميكرد. * بهشت عشق ميخنديد. * به روي آسمان آبي آرام، * پرستوهاي مهرو دوستي پرواز ميكردند.
به روي بام ها، ناقوس آزادي صدا ميكرد.. * مگو:« اين آرزو خام است!» * مگو:-«روح بشر همواره سرگردان و ناكام است.» * اگر اين كهكشان ازهم نمي پاشد؛ * وگراين آسمان درهم نمي ريزد؛
بيا تا ما : « فلك را سخت بشكافيم وطرحي نو دراندازيم.» * به شادي :«گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!» ف.مشيري............
خدانگهدار.



٭
سلام........وقتي هوا خوب و بهاريه ِ ......انگار دلهاي ماهم بهاريه.....وقتي هوا خوبه، همه مهربون ميشيم...شارژ ميشيم...دوست داريم كمك كنيم..به اين سر ميزنيم...حال ِ اونو ميپرسيم...ميخنديم ، ميشنويم ، ميگيم....دوست داريم ازخوشي داد بزنيم! و امروز هواي تهران بهاريه......اونهايي كه تنهان ، ياد ِ عزيزاشون ميافتن ..اونهايي هم كه تنها نيستن، قدر عزيزانشون رو بهتر ميدونن.......قدر هم رو بدونيم....قدر هم رو بدونيم....قدر هم رو بدونيم.....جلوي گذشته و آينده ديوار بكشيم ..اگه نكشيم ، ميان و قاطي ِ امروزمون ميشن و امروز رو تلخ ميكنن و نميتونيم قدر همديگر رو بدونيم.،با افسوسهاي گذشته،با نگرانيهاي آينده....تا امروز ِ خوبي نداشته باشيم،و آن وقت فردا به درد ِ يك سطلي ميخوره! مهربوني كنيم تا مهربوني رو لمس كنيم......قدر هم رو بدونيم...قدر اين روز زيبا و قدر قلبهاي با محبت.
و حافظ........صبا به تهنيت پير مي فروش آمد.....كه موسم طرب و عيش وناز و نوش آمد....هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي ...درخت سبز شدو مرغ در خروش آمد.
ضمنا....وقتي كسي بيكاره ، احتمالا براي نوشتن، دوباره سراغ دفترش مياد !
خدانگهدار



........................................................................................