Banoye Irani




Sunday, March 31, 2002

٭

سلام.........دلتنگي عجب بد چيزي است.......اما گاهي هم ،خوب چيزي است!..در دلتنگيها خيلي از جلوه هايي كه پشت پرده مونده بودن، ميان بيرون....و....خودشونو نشون ميدن ......آن سفر كرده...آن سفر كرده كه...آن سفر كرده كه صد....آن سفر كرده كه صد قافله..............آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست، هر كجا هست خدايا به سلامت دارش......به سلامت دارش.
خدانگهدار.


يكي ديوانه اي آتش برافروخت....در آن هنگامه جان خويش را سوخت.
همه خاكسترش را باد ميبرد....وجودش را جهان از ياد ميبرد.
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز...من آن ديوانه مرد آتش افروز.
من آن ديوانهء آتش پرستم...در اين آتش خوشم تا زنده هستم.
بزن آتش به عود استخوانم....كه بوي عشق برخيزد ز جانم.
خوشم بااينچنين ديوانگي ها...كه ميخندم به آن فرزانگي ها.
........
لهيبي همچو آه تيره روزان،...بسازاي عشق و جانم را بسوزان
بيا، آتش بزن، خاكسترم كن.....مِسم در بوتهءهستي، زَرَم كن....مشيري.



........................................................................................

Wednesday, March 27, 2002

٭


سلام........عجب هوائيست امروز! اين شهر شلوغ داره زيباترين ساعاتشو ميگذرونه!...هوا بيست ...شكوفه و چمن بيست...ترافيك بيست .....دلها بيست....همه چيز ايده آله توي اين مدت...مثل مدينه ء فاضله ......به نظر شما كدوم شهر ِ دنيا الان مدينه ء فاضله هست؟ هر جايي رو هم كه نام ببريم،باز هم يه ايرادي داره...مثل ما آدمها كه هيچ وقت صد درصد نيستيم.............دوست دارم كه كامل باشم..لااقل براي كساني كه من رو دوست دارن، خيلي كامل باشم....ميل به كمال خواستهء قلبي تمام انسانهاست....همه ميخواهيم كه كامل باشيم.....و........تكامل را مكملي نياز است...و مكمل انسان، انساني ديگر، قلبي ديگر و روحي ديگر.........نكامل در كنارانساني ديگر ،اين نيست كه عوض شوي...اين نيست كه عوض شود...يعني آزادگي در روح....روح نميتواند عوض شود..روح لوحي است نقش گرفته، نقشي عظيم و عميق...اخلاق بواسطهء درك عمق ِ يك روح، شيفتهء آن ميشوند..........خلق و خوي انسان تغيير ميابد اما روح نه!...تلاش براي تغيير دادن روح، يعني عذاب، يعني سلب آرامش، يعني خستگي در انتهاي راه....وقتي خداوند تو را در كنار مكملت قرار داد، نخواه او آنگونه باشد كه تو ميخواهي....نباش آنگونه كه او ميخواهد، زيرا كه تكاملي نخواهد بود....زيرا كه در كنار كسي خواهي بود كه كپي كم رنگي از خود ِتوست!



و .........تفالي به حافظ...از ديواني از ديار حافظ....

عيد است و آخر گل و ياران در انتظار.....ساقي بروي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته از ايام گل ولي.....كاري بكرد و همت پاكان روزه دار
خدانگهدار.



........................................................................................

Monday, March 25, 2002

٭
سلام........سفر به پايان رسيد.



........................................................................................

Thursday, March 21, 2002

٭
زماني براي نوشتن نيست......سفر آغاز شده است..!خدانگهدار.



٭
دوستان خوبم، سولماز و پژمان ، از شما عزيزان تشكر ميكنم.سال جديد ِ زيبا و شادي داشته باشيد.



٭
روز اول سال رو به ديدار امامزادهء عزيزي رفتم كه رازها با او دارم....هميشه ازخلوت ، سكوت و فضاي دل انگيزش به شعف ميآم....امامزاده قاسم.......در دل كوه.
گروه كوچكي امروز اونجا بودن كه نوحه ميخوندن...عزيزي به من ميگه كه وارد سياست نشم....من از سياست بدورم.....سياست بوي تعفن مرداب ميده...دوست دارم نوشته ها بوي گل بده....بوي گلاب...بوي عطر و بوي دل...اما گاهي بعضي حرفا اگه گفته نشه ،گير ميكنه توي گلو!!...حرف من از حكومت فعلي نيست...اين صدا از قديم هم بوده و خواهد بود.....حرف من اينه كه : من چگونه قيام حسين رو مثلا براي بچه ء خودم بگم...بگم چرا براي امام حسين گريه ميكنن؟...فقط بگم كه امام حسين مظلوم بود! آخه من چه كنم؟!من چي بگم؟...........امروز ، توي امامزاده....خواستم كه اين شناخت نصيب همهء پدر مادرهاي آينده بشه....از امامزاده خواستم كه بتونم با منطق، با عقل و با دليل از امام حسين براي بچه ها بگم، تا اونها وقتي به سن من رسيدن ،بين خوف و رجا گير نكنن. پيروي ما از دين به همون صورتي هست كه عرب جاهلي از دين آباء و اجداديش پيروي ميكرد...و اين آغاز تحجره..آغاز كج برداشتي از امور و اصول دينه....دين با كلمات هميشگي تعريف ميشه و يادمون رفته كه علي مرتضي،شاه نجف،فرمود « با زمان پيش برويد»......و اين چيزا باعث ميشه وقتي دنيا از نانوتكنولوژي حرف ميزنه، ما ها به اين فكر باشيم كه با پاي چپ شروع به راه رفتن كنيم يا راست!! ....به خدا كه اين اسلام نيست!...صورت اسلام ِ زيبا و لطيف رو بدجوري خراش انداختن....و.....و.......روزي خواهد آمد كه صاحب عصر با دستان مهربانش غبار از اين چهره بزدايد و غم را از صورت دين محمدي، به نور خود ، به شعف و انساندوستي و هزار هزار صفت انساني تبديل كند......و او روزي خواهد آمد.
خدانگهدار.



٭
سلام....سلام....سلام.....صد تا سلام...هزار تا سلام....سلام به تو دوست خوب ...........سلام به بهار يكهزارو سيصدو هشتاد و يك.....سلام به هشتاد ويك...سلام به يك(!)....سلام به عشق...........سلام به دل، به شكوفه ، به لبخند، به گل...سلام به محبت......سلام به ياد دوست........................دلم را با تو قسمت ميكنم.....قلبم را بگير..قلبت را بده.....(دل و قلب يكي است)..؟...........بهارتان مبارك.....عطر دانه دانه هاي رگبار بهاري، گواراي اين دلهاي مهربانتان.....سفر..سفر...و...سفر..... به نصف جهان.....به حافظيه.



........................................................................................

Monday, March 18, 2002

٭
مرد ايراني از حسين ميگويد...از دردانهء محمد.....وسرو از غمي كه آتش ميزند............



٭
باز باران با ترانه، با گهرهاي فراوان، ميخورد بر بام خانه.....يادم آرد.........يادم آرد؟..................يادم آرد كتاب كلاس چهارم دبستان،نه سالگيم ...يادم آرد شوق اومدن عيد ...يادم آرد ضعف رفتن دلم وقتي ياد لباسهاي عيدم مي افتادم....يادم آرد كه پولهاي توجيبي مو صد بار ميشمردم و نقشه ميكشيدم كه وقتي خاله اينا اومدن ، با دختر خاله ام چه بازيهايي بكنيم و چه خوراكي هايي بخريم...يادم مياد كه بيش از نيمي از وقت ما دوتا به خوردن ميگذشت! خوردن هر گونه آت و آشغال موجود در مغازه ها....معلوم نبود اون موقع ها چي درست ميكردن و چي توي اين پفك بيسكوئيت بچه ها ميريختن!( الان كه اوضاع خيلي خوبه چون دم به دقيقه كارخونه جات كنترل ميشن و با --------- مهر استاندارد دريافت ميكنن!) بگذريم....بارون كه مياد، حال ما آدمها هم عوض ميشه...وقتي آسمون ميگيره، ماها هم توگلومون يه چيزي ...يه بغضي ...گير ميكنه....آسمون كه داد ميزنه..ما هم آه ميكشيم...آسمون كه ميباره...ما هم ميباريم ، به ياد گذشته و حال ،چشمامون تر ميشه....و..........آسمون كه آروم ميشه...بلبل ها تازه حرفهاي عاشقي شونو شروع ميكنن.....دست مياد زير چونه...سر سنگيني اش رو مياندازه رو اون و يه كمي كج ميشه...نگاه چشم ميره رو پنجره...رو آسمون...گوش فارغ از هر صدايي ميره تو حاله بلبلا .......و يه لبخند رنگي مياد گوشه ء لب.............نسيم مهر خدا مي وزه لاي موها.................خدا از اين حال قشنگ به من نزديك تره..........
خدانگهدار.



........................................................................................

Sunday, March 17, 2002

٭
سلام....ميگن يكي دمر روي زمين دراز كشيده بود ، دستاشو گذاشته بود كنار جوي و داشت آب ميخورد.رهگذري كه اونو به اين حال ديد ،گفت: مگه عقل نداري؟ براي چي اينجوري آب ميخوري؟!...و طرف جواب داد: عقل ديگه چيه؟؟!!....رهگذر هم گفت: بخور باباجان، بخور!........و اين حكايت ، حكايت كيه؟...اگه گفتين!



........................................................................................

Saturday, March 16, 2002

٭
گمنام عزيزم، از شما متشكرم..اي كاش آدرسي هم از خودتون ميگذاشتيد....و ايراندخت عزيز از شما دوست هم وبلاگي هم متشكرم ...



٭
سلام........امروز اول محرم بود....سال جديد قمري....پرچمهاي سياه به نشانهء عزاداري همه جا ديده ميشن، «باز اين چه شورش است...»...صداي نوحه از بلندگوها با آخرين توان، سرهر ميدوني(يا لااقل سر ميدون ما) شنيده ميشه......تصاوير جنگ و بعضا چند تصوير نقاشي شده از واقعه كربلا ...لباسهاي مشكي كه از كمدها بيرون آورده شده....و مجالس عزاداري و هيئت ها كه نوحه سرائي رو آغاز كردن.......اما...............اما حسين همچنان تنهاست..................چند نفر از شما به اين مجالس نوحه رفتين ؟ اونجا چي ميبينيد؟ به غير از اينه كه با يادآوري شهادت علي اكبر تازه داماد، زن ها ياد پسراي خودشون ميافتن و دلشون بحال بچه ي خودشون ميسوزه كه مثلا اگه اين اتفاق براي بچه ء اونا مي افتاد چقدر ناگوار بود؟؟ به غير از اينه كه به زور سعي ميكنن چند تا قطره اشك بريزن و از ثواب ابدي بهره مند بشن؟.....مگر حسين ... پسر علي ... پسر فاطمه ، حج رو نيمه تمام رها كرد كه اين ملت به حالش دل بسوزونن و توي ايام محرم به ياد گرفتاريهاي خودشون گريه كنن؟ يا با تسبيح گرفتن به دست و مشكي پوشيدن به همديگه تفاخر مذهبي كنن؟!.......به خدا قسم وقتي اين مراسم عزاداري روتوي تلويزيون ميبينم، ( با عرض معذرت)حالم بهم ميخوره.....چهار تا آدم كه از حسين فقط اسمشو بلدن ، وقتي دوربين روي اونها زوم ميكنه و نور پروژكتور روشون ميافته،آه و فغانشون ميره رو ماكزيمم! دو تا دستاشونو تا اونجايي كه ميتونن ميبرن بالا و ميزنن تو سرشون! يعني آره..ما داريم براي حسين عزاداري ميكنيم!يعني ملت ببينيد ما داريم گريه ميكنيم...!!....اينها كي رو مسخره ميكنن؟ خودشونو يا ماها رو؟.........«خدايا اگر عقل ندادي پس چه دادي؟»....آخه آدم بي عقل مگر حسينِ پسر زهرا، گريه و زاري ِ مسخره ء تو رو ميخواست؟....(البته اين رو هم بگم كه به هيچ عنوان منظورم كل نيست ...كه هستن افرادي كه به ياد حسيني اشك ميريزن كه هدفش رو شناختن وارادت ِ قابل تحسيني به آن آقا دارن)...آخه چرا فكر نميكنيم....فقط ميخوان بگريونن...الان به بچه ها بگيد : امام حسين كي بود و چرا شهيد شد؟..اونوقت چهار تا كلمه ء كليشه اي كه بهشون تو مدرسه ياد دادن در جوابتون ميگن...چرا به جاي گريوندن نميان از بزرگواري اين عزيزان بگن؟ چرا به جاي اين نوحه هاي ( ببخشيد) بي معني..نميان لااقل براي بچه ها اين مفهوم رو باز كنن؟......چرا امام حسين رو فقط با مظلوميت به من و شماها شناسوندن؟....آخه انساني با اون كمال، با اون بينش ، با اون قدرت ادراك يعني نميتونسته از حق خودش دفاع كنه؟.....صد البته كه ميتونسته، اما فقط اين رو تو ذهن ما كردن كه « امام حسين مظلوم بود»......به خدا كه امام حسين الان مظلوم هست...حسين زهرا الان مظلومه كه با اسم پاكش دارن هر نابجايي رو انجام ميدن و هيچ كسي هم جيكش در نمياد....حسين الان مظلومه كه با يادش، با ذكرش وبا شجاعتش فقط جيبهاي پر نشدني رو پر ميكنن!...........و خطاب به شما ميگويم :«آقاي ما....حسين ِ زهرا...روزگار سختي است....با نام مطهر شما، ستم ميكنند...با ياد شريفتان ،آزادگي را زير سوال ميبرند...همان آزادگي كه روز عاشورا از آن نام برديد.....اسمتان را علم ميكنند كه بقچهء نانشان پر شود...و..فلسفهء عاشورا به اندازه ي تنهايي ِ شما، تنها مانده است...تنهاي تنها....».خدانگهدار



........................................................................................

Friday, March 15, 2002

٭
يك بيت شعر جالب!.......تا عاقل بينوا پي پل ميگشت...ديوانهء پابرهنه از آب گذشت!



٭
سلام.........ميگم اگه اين چهارشنبه سوري و پنجشنبه سوري به اين نحو ادامه پيدا كنه و هر شب صداي انفجار شنيده بشه، لابد سال ديگه شب چهارشنبه سوري بمب مي تركونن!!! و حتما سال بعدش موشك كروز!



........................................................................................

Tuesday, March 12, 2002

٭
سلام.........امشب خسته به خانه برگشتم...سكوت بود و يك نوا.......« آه اي اميد من، با من چه بيوفائي...»....و........و در امواج گم شدم....چشم بستم و موج مرا برد...دور از هياهو در ياد او....چشم بستم و نسيم بهار را بوئيدم ...و......گريستم....آخر اين چه بهاريست؟....بهاري كه هميشه راز لبخند بود ، اكنون راز اشك گشته....راز عشق.
اين چه بهاريست كه يادش با درد همراه گشته؟.......و تسكيني ندارم براي اين درد...مگر«.. و اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون»...............................خدانگهدار.

به چشمان پريرويان اين شهر..... به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن ازين ناآشنايان ..... مرا بخشد به شهر عشق راهي

غريبي بودم و گم كرده راهي .... مرابا خود به هرسوئي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران .... كه زير لب مرا ديوانه خواندند

ولي من ، چشم اميدم نمي خفت .... كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر ميكشيدم .... به هر بوم و بري پر ميگشودم.

اميد خسته ام از پاي ننشست .... نگاه تشنه ام در جستجو بود.
در آن هنگامهء ديدار و پرهيز.... رسيدم عاقبت آنجا كه او بود!

«دو تنها و دو سرگردان ، دو بي كس».... زخود بيگانه،از هستي رميده
ازين بيدرد مردم، رو نهفته .... شرنگ نااميدي ها چشيده

دل از بي همزباني ها شكسته .... تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده .... به خلوت، سر بزير بال برده

«دو تنها و دو سرگردان دو بي كس»... به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بيزباني را گشودند.... سگوت جاوداني را شكستند

مپرسيد اي سبكباران ، مپرسيد .... كه اين ديوانهء از خود بدر كيست؟
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟.... كه اين ديوانه را از خوذ خبر نيست

به آن لب تشنه مي مانم كه- ناگاه-.... به دريايي در افتد بي كرانه
لبي ، از قطره آبي، تر نكرده....خورد از موج وحشي تازيانه!

مپرسيد اي سبكباران، مپرسيد.... مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم .... مرا تنها به اين دريا سپاريد!.........مشيري.



........................................................................................

Saturday, March 09, 2002

٭
سلام......
سرباز.سرباز يعني كسي كه سرش را در راه نجات وطن ميبازد.ولي وقتي جنگ نبود سربازها براي باختن، يك چيز مهمتر داشتند......جواني!... همه ميگن علافي، حتي اگه آموزش نظامي صرف ميبود همهء بچه دبيرستاني ها هم ،عاشقش ميشدند، اما تبعيض ، توهين وتحقير و اينكه ياد بگيري كه تو هيچي نيستي! آنهم زمانيكه بايد يقين كني كه بهترين، موثرترين و قابل اعتمادتريني. خدمت نظام براي همه، نظم واقعي رو مجسم ميكنه ولي واقعا كجاي كار ما ملت منظمه؟...تا آنجا كه من ميدونم تبعيض ، خلاف و بي نظمي در منظم نام ترين بخشهاي مملكت بيش از هر جاي ديگه ديده ميشه، حتي كوره پز خونه هم نظم خودشو داره و از لحاظ كار كسي شكايتي نداره، مگر درآمد.اما سربازي........وقت بازي!.....بازي با سرِ جوانان كشور!.....بازي با دلهاي پاك آماده خدمت و عاشق محبت....بازي با سرنوشتمان.

.........................

قاصدك عزيز، حق با تو بود....اون نرگسها نرگس شيراز نبودن...نرگس شهلا بودن....متشكرم...يك شاخه نرگس شهلا تقديم به تو .
خدانگهدار.



........................................................................................

Thursday, March 07, 2002

٭
دوست خوبي كه وبلاگ والا ايران رو داره،اين بيت شعر رو در ادامه رديف شعريه «اگر آن ترك شيرازي....» نوشتن كه بسيارموزون و جالب توجه هست:
«اگرآن ترک شيرازي بدست آرد دل ما(1) را .....................به خال هندويش بخشم(2) همه دنياو عقبي را
1-منظور از ما در اينجا ضمير مالکيت نيست چرا که تنها زحمت نگهداري آن با ماست .2- بخشش از بزرگان است ، ما کي باشيم که بخواهيم ببخشيم.»

يك دريافت دروني .......سعي ميكنم همون رو براي شما هم بگم و اون اينكه.......مسلما چيزي كه از دل بياد« لاجرم بر دل نشيند»،اين هم حكايت همين نوشتن هست.......اون چيزي كه از نهادم ، از ضمير و فكرم روي كاغذ مياد ، تا با دلم هماهنگ نباشه قابل فهم نيست.....در واقع «دل» اينجا مثل يك كامپايلر عمل ميكنه براي خودم.....و از طرف ديگه، تا نتونم درست بشنوم، محاله كه درست بتونم حرف بزنم..حرفمو بيان كنم...حرفمو روي كاغذ بيارم.در يادگيري يك زبان خارجي، مهمترين ركن واساسي ترينش همين شنيدن و شنيدار هست....پس اگر بتونم خوب بشنوم، پس ميتونم خوب هم بيان كنم....و وقتي اين بيان رو به دلم بسپرم، خوبتر ميتونم عامه فهمش كنم.......
خدانگهدار.



........................................................................................

Wednesday, March 06, 2002

٭
سلام......امروز پشت يه چراغ قرمز با اصرار يك پسرك شيطون و خوش زبون ، يك دسته گل خريدم......يك دسته گل نرگس.....نرگس شيراز....و الان دو شاخه از اونها اينجا هستن . نگاه يكيشون روي من ثابت شده. اون يكي داره بيرون از پنجره رو ميبينه.....حتما دلش تنگه ....امتداد نگاهشو دنبال ميكنم..داره قله كوه رو ميبينه...همون كوهي كه تو خيالم اندازه ء تنهايي هاي خودمه.....يعني اين نرگس هم تنهاست؟!....يعني دلش تنگ شده؟
.............خدانگهدار.
آمدي رفت ز دل صبر و قرارم، بنشين.........بنشين تا بخود آيد دل زارم، بنشين
دل و دين بردي و اكنون پي جان آمده اي......بنشين تا بتو آنهم بسپارم ،بنشين
آمدي كز غم بيرون ز شمارم پرسي.....بنشين تا بتو يك يك بشمارم، بنشين
از برم رفتي و ميميرم از اين غم باري......بكنارم ننشستي بمزارم بنشين......



........................................................................................

Monday, March 04, 2002

٭
سلام......كتابي هست بنام « نامه هاي بچه ها به خدا ». اين واقعيته كه هيچكس بجز بچه ها توان بيان افكارشون رو اونهم به صورت كاملا ساده ندارن.دوست دارم مطالبي از اين كتاب رو در اينجا نقل كنم. در مقدمه كتاب گفته شده كه متن نامه ها عينا چاپ و همونطور ترجمه شده.بعضي از نامه ها بطرز خلع سلاح كننده اي خردمندانه اند! بعضي ساده لوحانه،فاضلانه، بعضي ها خيلي جدي وبرخي شوخ طبعانه...اما همه آنها با ايمان و اميد كامل به خداوند نوشته شدن.

- توي كلاساي ديني يكشنبه ها به ماگفتن كه توچيكار ميكني. كي جاي تو كار ميكنه وقتي كه تو ميري مرخصي؟!!.....جان.
- تو چطور تونستي بدوني كه خدا هستي؟....چارلي.
- خداي عزيز، ميخوام تو جشن هالوين لباس شيطون رو بپوشم.از نظر تو اشكالي نداره؟....مارني..(هالوين جشني است كه طي آن مردم براي ترساندن اشباح و شياطين لباسهاي ترسناك ميپوشند.)
- خداي عزيز ، آيا تو واقعا نامرئي هستي يا اين فقط يك شوخي است؟....لوسي.
- خداي عزيز،توقصد داشتي كه زرافه اين شكلي باشه يااين كه تصادفا اين شكلي شد؟...نورما.
- خداي عزيز ، چه كسي دور كشورها خط ميكشد؟...نان.
- خداي عزيز، آيا توخداي حيوونها هم هستي؟...نانسي.
- خداي عزيز، من به اون عروسي رفتم و اونا وسط كليسا همديگه رو ماچ كردن، اشكالي نداره؟....نيل.
- خدايا، اشكالي نداره كه تو مذهب هاي مختلف ساختي ،اما گاهي اونارو باهم قاطي نميكني؟...آرنولد.
- خداي عزيز من آمريكائي هستم تو كجائي هستي؟....روبرت.
- خداي عزيز به خاطر برادر كوچيكم متشكرم ولي من دعا كرده بودم كه يه توله سگ داشته باشم....جويس.
- خداي عزيز، من همه چيز رو راجه به اينكه بچه ها ازكجا ميان ميدونم.فكر ميكنم اونا از توي مادرها بيرون ميان و پدرها اونا رو اونجا گذاشتن.بچه ها قبلا كجا بودن؟ تو اونا رو توي بهشت نگه ميداشتي؟اونا چطور پائين اومدن؟اون موقع خودت از اونا مراقبت ميكردي؟ لطفا به همه سوالاتم جواب بده.من هميشه به تو فكر ميكنم....سوزان.
- خداي عزيز، شايد هابيل و قابيل آنقدر همديگه رو نمي كشتند اگه هركدوم يه اتاق خواب جداگانه داشتن.براي من و برادرم كه موثر بوده!...لاري.
- خداي عزيز، از زماني كه راجع به تو شنيدم ديگه احساس تنهايي نمي كنم....نورا.
- خداي عزيز، چرا تو اينهمه معجزه زمانهاي قديم انجام دادي و حالا هيچي انجام نميدي؟...سي مور.
و....
جمله اي از تولستوي: «زندگي ايده آل دراين دنيا و آن دنيا مستلزم اينست كه منش و رفتاري چون بچه ها داشته باشيم.»
خدانگهدار.



........................................................................................

Sunday, March 03, 2002

٭
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم ، سمرقند و بخارا را
...در جواب به شعر حافظ......!
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سرو دست و تن و پا را
كسي گرچيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را
...در جواب به شعر خواجوي....!!
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سرير روح اعضا را
كسي گر چيز مي بخشد ز جان خويش مي بخشد
نه چون خواجو كه مي بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند
نمي بخشند به آن ياري كه شورافكنده دنيا را
.............................؟!!!



٭
فراموش كاري بد چيزي هست! پدرم هميشه ميگن تا اونجايي كه ميتوني سعي كن پير نشي!! ..خواستم از سرو...از رضاعلي....از حس غريب..و از باربد تشكر كنم.....مدتي قبل بايد اينكارو ميكردم اما فرصتي پيش نيومده بود...دوستان محترم به خاطر لطفي كه داريد، متشكرم ....عيدتون مبارك...خدانگهدار.



........................................................................................

Saturday, March 02, 2002

٭
سلام.........من كه بريدم !..آخه اين وبلاگ نويسي چي بود كه به جون بشر افتاد؟!!
فرصت نكردن براي نوشتن يك طرف...در شصت دقيقه ، شصت و شش دقيقشو به اين فكر كردن كه« اي بابا،پس چرا چيزي نمي نويسم؟!» يك طرف ديگه!......گاهي كه فرصت ميشه، وبلاگها رو ميخونم و مشعوف ميشم از استعدادي كه اينطور هنرمندانه نقش ميگيره...علاوه برچند نويسنده محترم و چيره دست كه در بين ما حضور دارن، نوشته هاي همه در نوع خودشون جالب و خوندني هستن...همين كه افكار بتونن روي صفحه اي حك بشن(چه در مونيتوريا ورق كاغذ) نشان از خلقت عجيب و عجين به شگفتي ِ اين انسانه.
درصد كمي از مردم ميتونن احساس رو در غالب يك نوشته بيان كنن
در صد بسيار كمتري ميتونن احساس نگاشته شده خود رو به خواننده منتقل كنن
و.....نادر هستن كساني كه نوشته هاي اونها مرز زماني- مكاني نداشته باشه....هر انساني، در هر نقطه اي ، در هر زماني اون نوشته ها روبخونه و به فراخور اونها رو درك كنه......سعدي،شكسپير،مولانا.... و...... حافظ شيرازي.
بگذريم.....
از سالك محترم تشكر ميكنم ،« نوشتن تاريخ و زمان به فارسي» رو در صفحه خودشون قرار دادن كه براحتي ميشه اون رو در تمپلت قرار داد...البته كماكان پانوشتهاي اين صفحه به همان زبان كلاسيكه خودش هست! مگر زمان ياري دهد و صفحه تمپلت جهت تغييرات و اضافه كردن چند لينك جديد ،باز شود!!

خوب باز هم بگذريم كه..... «از هر چه بگويي سخن دوست خوشتر است» .....عيدتون مبارك.....
خوشا بحال عاشقان علي..خوشا بحال زائرين علي..همسايگان علي.. محبين علي..ياران علي و خوشا به حال همنامان علي كه به يمن نام منورش ، بركت را در زندگي به همراه دارند......علي مرتضي قهرمان در نبرد بود....فيلسوف در فلسفه ...و عاشقي در عرفان.....چاه هاي آب، درختان نخل و آسمان پرستاره ء كوفه به چشم ديدند علي- شاه نجف - را...اشك او را...عشق او را......علي هماي رحمت بود...علي عدل بي همتا بود...زيرا كه علي ، علي بود.
« يا علي»
خدانگهدار.



........................................................................................