
|
Tuesday, May 28, 2002
٭ پيدا شوم در تو مرا گم كن.......پنهانم از بيگانه مردم كن
آنسوي چشمانت كه تنهائيست....تنها مرا تنها تجسم كن.............. بانوي 11:00 PM Friday, May 24, 2002 ٭ سلام..........
گله منديم كه چرا ايراني جماعت فرهنگ ندارند...راست ميرويم، چپ ميرويم ، غر ميزنيم!........« واي از اين دولت و از اين اقتصاد و از اين و از آن و از او ....چه و چه و چه....و ...» و اينها ميشوند دليل بي فرهنگي مردمي با سابقه بسيار بسيار قديمي در كره اي به سنِ زمين.............هنوز هم ميبينيم كه آشغال است كه از پنجره ماشين به خيابان ريخته ميشود...........هنوز معني به نوبت ايستادن در صف بانك برايمان جا نيفتاده.......هنوز با ديدن چراغ زرد، پدال گاز به جاي ترمز كار ميكند!.....هنوز سر چهارراه، عابرين طبق ميل خودشان از خيابان عبور ميكنند و چراغ راهنمايي فقط نوعي كشك است!.......هنوز با ديدن عابر بروي خط عابر پياده، سرعت ماشين ها تساعدي بالا ميرود كه مبادا...مبادا جلوي پاي عابر ترمز زده ، لنت هاي ترمز مستهلك شوند!.......هنوز نمي دانيم نان را چگونه درست مصرف كنيم كه ضايعات نان آنهم با ارقامي نجومي توليد نكنيم..............ما خيلي چيزها نميدانيم......اما...... ما دو نسل اخير چيزهايي را ميدانيم كه نسل گذشته ندانست..... ......ميدانيم كه حرمت بچه هاي كوچكمان را در حضور غريبه ها نگهداريم........ميدانيم كه غيبت چيست و ميدانيم كه انجام آن از سر بي عقلي و بي فرهنگيست....ميدانيم زيرا منطق داريم ودفتر تسلط زور بازو بر منطق را بسته ايم.....خيلي چيزها ميدانيم...خيلي...................................اما..............اما هنوز نميدانيم كه مرز صداقت و دروغ كجاست................روزي هزار دروغ ميگوييم و با برچسب «مصلحتي» آن را پاستوريزه ميكنيم!.......عجيب مردماني هستيم ما ايرانيان! خدانگهدار. بانوي 4:41 PM Wednesday, May 22, 2002 ٭ سلام...گرچه سابقه آشنايي با اين دوست محترم وبلاگ نويس رو ندارم،اما ورود دوبارهء اسب آتش و همسرشون باعث خوشحاليم شد .....براي اين زوج آرزوي خوشبختي ميكنم.
بانوي 11:31 PM Tuesday, May 21, 2002 ٭ سلام.................ميگويند درمانده تر از هر درمانده اي كه شوي، فقط كافيست صدايش كني........ميگويند مهربان است و پاك.....ميگويند قلب رئوفش در سينهء تك تك مظلومان ميتپد.....ميگويند باراني است بر بياباني خشكيده...ميگويند صاحب است، صاحب زمان است....صاحب مكان است.......ميگويند صاحب دنياست.......ميگويند منتظر است.... دلش گرفته..از ظلم ها يي كه ميكنند و او ميبيند و اذن ورود ندارد.... دلش گرفته...دلش خون است.....ميگويند اشك ميريزد بر اين انتظار...ميگويند دعا ميكند براي پايان اين انتظار..........وميگويند روزي خواهد آمد.....................
روزي تو خواهي آمد ، از كوچه هاي باران.....تا از دلم بشويي، غم هاي روزگاران......روزي تو خواهي آمد...........روزي تو خواهي آمد. خدانگهدار. بانوي 11:39 PM Sunday, May 19, 2002 Thursday, May 16, 2002 ٭ مهربانم، چرا اندوهگيني؟..............
«در اندوه غرق نشو، اندوه را نظاره گر باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايهاي خاص خود را دارد...........وقتي آدم شاد است ، هيچگاه مانند زماني كه غمگين است ، عميق نيست.اندوه عمق دارد و شادي سطحي است.........ميداني...زندگي در كل مطلوب و خوشايند است، پس ميتواني براي اين خوشايندي جشن بگيري، نه اينكه تنها شاديهايش را جشن بگيري« زندگي را جشن ميگيرم ، اگر با خود غم و اندوه مياورد مساله اي نيست،آن را جشن ميگيرم.اگر شادي مياورد ،چه خوب، آن را جشن ميگيرم».......در هنگام غم ،كيمياگري كن.......آن را به طلا تبديل كن.......تا بحال آواز فاخته اي كه جفت خويش، معشوق خويش را ميخواند شنيده اي؟ آواز فاخته در ابتدا بارِ غم دارد ولي بتدريج آكنده از شادي ميشود، زيرا جفتش به نداي او پاسخ ميدهد.زماني كه معشوق پاسخ دهد، همه چيز تغيير ميكند......اگر غمگيني شروع كن به آواز خواندن ، دعا كردن و هر كاري كه ميتواني بكن، و خواهي ديد كه بتدريج عنصرپست به عنصر برتر، يعني طلا، تبديل ميشود.....................اندوهت را به جشن تبديل كن»..........فلسفهء «اوشو»، اين نوشته ها از «اوشو» بودند.....برايت آنها را بازگو كردم، چراكه اندوه تو مرا نيز مي آزارد................ خدانگهدار. بانوي 1:58 PM Wednesday, May 15, 2002 ٭ سلام.................ورزش!
كلي از مزاياي ورزش ميگي.......عزمت رو جزم ميكني كه از فردا، دقيقا از فردا بري و ورزش كني.عزمت رو جزم تر ميكني كه راس ساعت 5:45 صبح آماده رفتن باشي..........« اِ اِ ِ.....كفش ورزشيم كه آفتاب از سرش پريده!»..... بالاخره با يه وقفه- كم ِكم سه روزه- باز هم با عزم جزم تر از سابق ميخواي 5:45 صبح آماده براي ورزش صبحگاهي و پياده روي ،باشي......« آآ..من كه با اين مانتو تو آفتاب تمام پز ميشم كه!»..... معضل مانتو هم يه جوري حل ميشه.حالا ديگه راستي راستي 5:45 صبحه و تو آمادهء بيرون رفتن و ورزش هستي.... يكساعت بعد،ساعت 6:45 صبح، سرحال ، عرق كرده و با صورت برافروخته بر ميگردي خونه..« ووه..عجب هوايي بود» .... فردا همين ساعت عرق كرده، با صورتي برافروخته و كمي خسته بر ميگردي........« سربالايي ِاين كوچه حال ِ آدمو ميگيره!»..... و فردا همين موقع يه كم عصبي از گرماي روز...« اَه... من كه پختم!» ... ساعت 7:30 صبح - يك هفته بعد- به زور چشماتو باز ميكني( تازه اونهم به خاطر نور آفتابي كه مستقيم افتاده تو چشمت)دو سه تا خميازه..نگاه به ساعت..«واي ي....ديرم شد...»...............و حسني موند و حوضش....عزم جزمت موند و ورزش ات.....ورزش موند و يك جفت كفش كتاني! خدانگهدار. بانوي 8:08 PM Monday, May 13, 2002 ٭ سلام به شاه خراسان...خودش ميداند كه دلتنگ خواندن زيارتنامه اش شده ام...خودش ميداند كه گاهي بعد مدتها دوري، رويم نميشود كه حاجتي، خواسته اي چيزي از او بخواهم.......اما..... ميداند كه چه ميخواهم.....نگفته ميداند........ميداند دلتنگ ِديدن ِگنبد نوراني اش شده ام.....ميداند هر بار كه جلوي ضريحش ميايستم همه آنچيزي كه ميخواستم مثل ديكته برايش بگويم،از يادم ميرود!.......ميداند هميشه محو تماشاي برق برقهاي سقف آئينه ايش ميشوم........ميداند هر بار كه سرزده به شهرم، سَرَكي ميزنم، تا آنجا نروم آرام نميگيرم......آنجا جاي آرامش است، نشستن و ديدن در و ديوارش هم آرامش مياورد.....ديدن بچه هاي كوچكي كه با مهرهاي نماز بازي ميكنند....ديدن حال زيباي بعضي از آدمها كه زير لب برايش زمزمه ميكنندهم آرامش مياورد .......كاش صداي بالهاي فرشتگان آنجا را ميشنيدم.......كاش پرده كنار ميرفت و چهرهء متبسمش را ميديدم........كاش اكنون آنجا ميبودم.
بانوي 2:58 PM Friday, May 10, 2002 ٭ سلام..........
مجبور هستم اين مطلب رو اينجا عنوان كنم... 1- آيا نمايتدگي كامپيوتر سوني رو در ايران ميشناسيد؟ اگر جواب مثبته لطف كنيدو آدرس يا شماره تلفنش رو به من بگيد. 2- تعميرات لپتاپ در تهران كجا انجام ميشن؟....(منظورم يك موسسهء شناخته شده و وارد به اينگونه امور هست). بانوي 10:20 AM Sunday, May 05, 2002 ٭ سلام ِ مجدد.....يه چيزي يادم رفته بود كه دوست عزيزم بهم ياد آوري كردن....اينكه اون داستان« ملا محمد فيض كاشاني» به نقل ازاستادم بود.
بانوي 11:56 PM ٭ سلام.............نميفهمم چرا هميشه دشمنان و مخالفين رو كوچيك جلوه ميدن؟!در فيلم هاي دوره جنگ، سرباز عراقي هميشه يك آدم ترسو،شكمباره وبي تكنيك بود و بعضا هم خنگ و نفهم! ...البته اين برداشت كج و كوله در زمان قديم به هيچ عنوان رايج نبوده!!.....
« در عهد صفويه گفته ميشه كه سه كشيش مسيحي از طريق مرز آستارا براي مناظره با علماي اسلام وارد ايران ميشن. اين سه كشيش ، انسانهاي وارسته و رده بالايي در دين مسيحيت بودن و يكي از اونها منزلت بيشتري داشت، قبل از اينكه علماي اسلام بخوان سوال يا مسئلهء مورد مناظره رو بيان كنن، كشيش جواب اون سوال رو به اونها ميگفت !! و اين كار شگفت كشيش، همچنان ادامه داشت كه خبر به دربار صفويه ميبرن كه، چه نشسته ايد ! مردم كم كم به شك افتادن كه اسلام برتره يا مسيحيت!! شاه صفويه ميگه ،يعني ما يك دانشمند درست و حسابي نداريم كه جواب ِ اينها رو بده؟!...و سرانجام ملا محمد فيض كاشاني رو دعوت ميكنن به اون مجلس ، بلكه كاري انجام بده و شك رو از دلهاي همگي پاك كنه.....ملا محمد فيض كاشاني از كاشان بطرف آستارا ميره و وقتي پيش اون سه كشيش ميرسه ، دست ِ مشت شده اش رو بطرف همون كشيش عالم ميگيره .كشيش ناگهان عرق ميكنه و با ناباوري به او خيره ميشه...چشم در چشم هم ، افكار يكديگر رو ميخونن و آخر سر ، ملا محمد كاشاني ميگه.....بگو، بلند بگو، جلوي اين مردم كه اينجا هستن بلند بگو كه چه در دست دارم.....و كشيش با بهت جواب ميده ،به خدا قسم كه ميدانم اما باور نميكنم!!!......ملا دوباره ميگه ، بگو، بگو من چه در دست دارم...و كشيش دوباره ميگه، ميدانم اما باور نميكنم!!...و از يكي اصرار و از ديگري انكار ، تا اينكه كشيش تسليم ميشه و ميگه، در دست تو، خاك بهشت است، مشتي از خاك بهشت ، اما نميدانم ، نميدانم چگونه به دست تو رسيده!...................و ملا محمد فيض كاشاني دست ِ خود رو باز ميكنه ...تسبيحش رو كه كف ِ مشتش بوده به طرف كشيش ميگيره و ميگه، اين تسبيح تربت حسين است» .......بله..........................اسلام بي همتاست....اگه نقصي ميبينم از اسلام نيست...اگه يك ملا محمد فيض كاشاني هم همين زمان بين علماي اين دوره بود، اون وقت اسلام رو ميفهميديم........................ خدانگهدار. بانوي 11:16 PM Friday, May 03, 2002 ٭ سلام..............از اين ميترسم كه وقتي نوبت خريد كتاب اساتيد و آدم بزرگا تموم بشه ديگه چيزي براي ماها نمونه!چي ميشد من هم با اساتيد ميرفتم خريد كتاب؟!
......................اين مطلب رو اينجا مينويسم ، به نظرم مفيد مياد.....گردو و بادام سطح LDL (كلسترول بد) رو در خون كاهش ميده درحاليكه سطح HDL (كلسترول خوب) رو كم نميكنن...مصرف گردو باعث كاهش احتمال سكته در مردان ميانسالي ميشه كه سابقه بيماري قلبي دارند..مصرف انواع آجيل نيز چنين خاصيتي رو داره...افرادي كه در هفته بيش از 5 بار آجيل مصرف ميكنن تا 50% خطر ابتلا به بيماري انسداد شريان قلب در اونها كاهش پيدا ميكنه....... .در ضمن خوردن آب انگور قرمزبصورت روزانه باعث ميشه كه لخته هاي خوني امكان كمتري براي تشكيل و همينطور ايجاد بيماري تصلب شرايين داشته باشن......سلامتي خيلي عزيز و بزرگه.مواظب سلامتي خودتون باشيد. خوب...خدانگهدار. بانوي 3:33 PM ٭ سلام..........بعد از وقفه اي طولاني.....سلام و صد سلام.....
نمايشگاه كولاك كرده بود!...هنوز در كف ِ كتابها هستم!!! فعلا خدانگهدار! بانوي 1:20 AM
|