Banoye Irani




Sunday, November 24, 2002

٭
بانوي درون آينه را مي نگريستم......غمگين بود.....گم شده بود....مي گويد كه گم شده اما نمي داند در كجا ....كليدي ، شاه كليدي ، چيزي هم ندارد .........رمزهارا هم فراموش كرده...يا شايد نمي داند....وردهايش را هم فراموش كرده!...گاهي گم مي شود.....گاهي چنان در پيچ وخم هاي افكارش فرو مي رود كه مسير را گم مي كند...خودش، هدفش، زندگي اش، فردايش حتي آرزويش را هم گم ميكند....نمي داند چرا بايد باشد..نمي داند چرا در وجبي ازين خاك رها شده .......نمي داند آنكه آن بالا بالاهاست چرا رهايش كرده....روزها به اندازه هردو كف پايش زمين را اشغال مي كند و شبها به اندازه قامت....زماني در بطن مادر بود....آن زمان هيچ جايي ازين زمين را نداشت الا بطن مادر....آنجا بود و عصباني كه چرا بيرون نمي آيدو پاپا زدن براي تولد......و حالا اينجاست!..و حالا نمي داند كه چرا اينجاست!..نمي داند چرا آدم ها بايد بيايند و بروند.....بايست زندگي را هم نمي داند......معني روز نو و كهنه راهم فراموش هم كرده...... سفرهء دلش را باز امشب گشوده ، چه باك از غريبه و آشنا كه آنها نيز دلي دارند كه گاه بگاه كليد مي اندازندو بازش مي كنند و دانه به دانه بلورهايشان را مي بينند....بلورهاي ترك خورده..... خسته از آن زندگيي مي شود كه نداند چرا بايد قدم به قدم ادامه اش دهد..... زمان را گم كرده.....زمان هم او را گم كرده.......بانوي درون آينه گريان است!.........بانوي درون آينه امشب عذابم مي دهد.



........................................................................................

Wednesday, November 20, 2002

٭
وقتي تمام حواست را جمع و جور ميكني...وقتي آنچه را كه مي خواهي به او بگويي ،از اول به آخر و از آخر به اول چند بار مرور مي كني!!....وقتي به سختي سعي مي كني كه.....كه اولين كلمه از حرفهايت را به زبان بياوري....وقتي بالاخره زبان هم ياري مي دهد و شروع به گفتن ميكني ...........به يكباره با صداي ناخواستهء محيط ، تمام آنچه كه مي خواستي بگويي مثل گنجشك كوچكي از شاخهء ذهنت مي پرد! ...حالا به او چه مي گويي؟!




........................................................................................

Thursday, November 14, 2002

٭
بارش باران.....رطوبت هوا....بوي نم......سرما...نبودِ وقت و انرژي!...با اين همه تفاسير ، يك ليوان آب باران برايت بياورم؟!



........................................................................................

Saturday, November 09, 2002

٭
امشب در سر شوري دارم.......امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج آسمانم.......رازي باشد با ستارگانم
امشب يكسر شوق و شورم.......از اين عالم گويي دورم
از شادي پر گيرم كه رسم به فلك........سرود هستي خوانم در بر حور ملك
در آسمانها غوغا فكنم.........سبو بريزم ساغر شكنم
با ماه و پروين سخني گويم.........وز روي مه خود اثري جويم
جان يابم زين شب ها........ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بيخبرم كه شعف دارم...........نغمه اي بر لبها
امشب يكسر شوق و شورم.........از اين عالم گويي دورم...........................



........................................................................................

Friday, November 01, 2002

٭
آدم ها چه راحت مي روند......آهوي سه گوش چه غمگين است.



........................................................................................